با یکی از دوستان درباره زندگی صحبت می کردیم

گفتم : به نظر تو حیات بعد از مرگ وجود دارد؟

گفت : نمی دانم .

گفت : تو به نتیجه ای رسیده ای؟

با کمی مکث گفتم : نه من هم مثل تو نمی دانم.

گفت : با کمی تامل گفتی .

گفتم : به نتیجه ای رسیده ام اما آن نتیجه اثبات یا عدم اثبات حیات بعد از مرگ نیست.

گفت :  به چه نتیجه ای؟

گفتم : شاید ما نتوانیم درباره حیات بعد از مرگ به قطعیت چیزی بگوییم اما به قطعیت می توانیم بگوییم که

تقریبا همه انسانها چیزی در درون خود دارند که با انسان سخن می گوید و او را راحت نمی گذارد. آن چیز در درون همه ما از ما می خواهد زندگی کنیم. و زندگی را دوست داشته باشیم. و قطعا می دانیم پایان این زندگی مرگ است.

به این ترتیب اگر کمی فکر کنیم یک سوال پیش می آید و آن اینکه در این زندگی که پایان می پذیرد و بعد از آن نمی دانیم چه می شود (این احتمال را بدهیم که بعد از مرگ زندگی دیگری وجود ندارد) و می خواهیم، به میل درونی خود، زندگی کنیم ، برای چه چیزی باید زندگی کنیم و چه هدفی باید در زندگی داشته باشیم؟

ما نمی دانیم بعد از مرگ چه می شود شاید نابود شدیم ، اما می خواهیم زندگی کنیم و جان خود را دوست داریم.

زندگی ابدی نیست و روزی پایان می پذیرد.

با در نظر گرفتن این موارد ، آن میل درونی، همان چیزی که از درون با من سخن می گوید ، از من می خواهد به گونه ای زندگی کنم که در پایان زندگی حسرت آن را نخورم که ای کاش طور دیگری زندگی کرده بودم. حس می کنم این زندگی فرصتی است که از دست خواهد رفت و باید به گونه ای زندگی کنم که در نهایت از زندگی ام راضی باشم. باید لااقل طوری زندگی کنم که ارزشمند باشد. اینکه چه چیزی ارزشمند است قابل اثبات نیست اما همان میل درونی از من می خواهد طوری زندگی کنم که ارزشش را داشته باشد. حالا که قرار است یکبار زندگی کنم طوری زندگی کنم که دوست دارم.

چیزی در این محتوا و مفهوم می خواستم بگویم، اما شاید نتوانسته باشم به درستی منظور خود را بیان کنم. اما این تنها چیزی است که برایم مسلم است.