این سوال را بار ها از خودم پرسیدم و همیشه ذهن من را درگیر خودش کرده است اما هربار که آن را از خودم می پرسم کلمات گنگ و مبهوم گوناگونی در ذهنم نقش می بندد.
گویی این ها همه جواب هستند اما بیشتر که جلو می آیند و آنهارا واضحتر که می بینم به گنگ بودن و بی مفهوم بودن آنها پی می برم و آنقدر زیاد هستند که ذهنم در شناساندن آنها به من قاصر است.
به راستی من کیستم؟
برای چه خلق شده ام؟
هدفم از زندگی چیست؟
آیا فقط ساخته شده ام تا رنج ببرم یا شاد باشم؟
پس این زندگی چیست و مرا به کجا می برد و در این مسیر باید چه کار کنم؟
چه کارهایی انجام دهم که درست باشند.باز کلمات در ذهنم رژه می روند و مرا به آستانه تحمل می رسانند.باید راهی جست و از این رژه،از این حرکت دسته جمعی نجات یافت.باید خودم رابشناسم و از خودم آگاهی کسب کنم تا این ارتش موهوم بی رحم را از خود برانم و در صلح زندگی کنم.
باید بدانم برای چه آمده ام و آمدنم بهر چه بود تا بتوانم ارزش آفرینی کنم.
به نظرم انسانی که نتواند ارزش أفرینی کند ارزشی ندارد بنابراین بهتر است که نباشد.باید صلح و آرامش را برقرار کنم تا بتوانم ارزش آفرینی کنم غیر از این امکان ندارد موفق شوم.مثل جنگجویی می ماند که پریشان و مضطرب است و در آخر از حریف ضربه می خورد.
هستی ام را جستجو خواهم کرد و به جستجویم ادامه می دهم تا جواب این سوال ها بی جواب معما گونه را بیابم و تا زمانی که به جواب دست نیابم از پا نمی شینم.
رسالت ما شاید همین است،همین که راکد نشویم.