در دیدگاه قدیمی افراد را بر اساس IQ به باهوش و کم هوش تقسیم می کردند و به همین دلیل مدارس تیز هوشان تاسیس گردید. اما تجربه نشان داد که بسیاری از افراد موفق اتفاقا جز افراد کم هوش بر اساس معیار های IQ هستند.

دانشمندان متوجه شدند که هوش هیجانی و هوش اجتماعی در موفقیت افراد نقش مهمتری دارد. چراکه موفقیت بیشتر از طریق تعامل در جامعه حاصل می شود. بعدها که شناخت دانشمندان از توانایی انسانها بیشتر شد، نظریه هوش های چندگانه برای اولین بار توسط هوارد گاردنر مطرح گردید. در این نظریه فقط به کسانی که IQ بالایی دارند باهوش گفته نمی شود. به عبارتی این افراد در هوش منطقی – ریاضی و کلامی – زبانی باهوش هستند . در این نظریه که ابتدا گاردنر هوش های چند گانه را به هفت نوع هوش دسته بندی نمود و سپس هوش هشتم (طبیعت گرا) را نیز به آنها اضافه کرد، گفته می شود که دیگران در سایر هوش ها باهوش هستند. به عنوان مثال کسانی که "استعداد" ورزشکار شدن دارند دارای هوش جسمی - حرکتی هستند. چون هوش یکی از پایه های اصلی استعداد می باشد، به این ترتیب بر اساس نظریه هوش های چندگانه کشف استعداد با رویکرد نوینی مواجه شد. استعداد در واقع توانایی های بالقوه فرد برای خلق ارزش می باشد که به عوامل متعددی وابسته است. می توان این عوامل را در دو گروه دسته بندی کرد. نخست هوش و استعدادهای طبیعی و ذاتی ، دوم محیط. بسیاری از صاحب نظران معتقد هستند که استعداد و کلیه عوامل ذاتی و محیطی خود را در علاقه ها نشان می دهند.

هوش توانایی ذاتی افراد برای انجام دادن انواع کارها را تعیین می کند. به عنوان مثال توانایی ذاتی افراد در استفاده از زبان یک نوع هوشمندی است که امر نوشتن را برای بعضی از افراد نسبت به بقیه ساده تر می کند. همچنین محیط و آموزش می تواند باعث رشد این هوشمندی شود. در صورتی که محیط و توانایی ذاتی دست به دست یکدیگر بدهند قطعا توانایی فرد در امر نوشتن رشد فزاینده ای خواهد داشت. آموزش و محیط به صورت کنترل شده و کنترل نشده روی فرد اثر می گذارند. بنابراین باید سعی کنیم بخش کنترل شده محیط را به سمت هوش افراد سوق دهیم.

البته شاید تفکیک استعداد به این صورت صحیح نباشد چرا که استعداد و انسان یکپارچه است . اما قطعا این تفکیک برای شناخت استعداد و پرورش آن از طریق تولید برنامه ها و ابزارهای آموزشی مفید خواهد بود.

هر انسانی برای انجام کاری ساخته شده است که اگر محیط این ماموریت را کشف و توسعه دهد، علاوه بر اینکه فرد به رشد و رضایت از خود و جامعه می رسد ، جامعه نیز می تواند از توانمندی های بالقوه خود، که همان توانایی افراد آنست، استفاده نموده و رشد و توسعه پیدا کند. در این نگرش رشد و تعالی فردی و اجتماعی با محوریت انسان صورت می گیرد. همانطور که بزرگانی مانن آبراهام مزلو در نظریه انسان گرایی خود مطرح می کند. این نگاه در واقع مورد تایید قرآن نیز هست. آنجا که می گوید هرکس انسانی را احیا کند تمامی انسانها را احیا کرده است. (قرآن ، سوره مائده ، آیه 32)